جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

زمین ابدی نیست

نشسته است پشت رحل و مفاتیحش
مادرم
دارد دعا میکند که من فرزند صالحی برایش باشم
نمیدانم دعای او بیشتر صالحم میکند یا این کل کل های بی تاثیر از گذشته ی نا عادلانه با تو
تو مرا وا میداری که خود را باز یابم
پس از مدتها
تو با انکار تمام مستی هایت
حرص مرا در می اوری
و البته مرا به این وامیداری تا چشمانم را باز کنم
و خودم را بیابم که خیلی وقت است دارد خاک میخورد گوشه ی پیله ی احساسات
نمیدانم من دارم به تو کمک میکنم یا تو به من یا هردو
فقط میدانم هرکس جز تو بود
نمبتوانست تا این حد مرا به یاد خودم بیاورد
و نفرین
این فرزند نا مشروع احساسات بی ته
که معلوم هم نیست پدرش کیست(!)
عقلم را نیز به بند کشیده بود
حال درختی را دارم که از خواب زمستانی اش برخواسته
و یکدفعه خود را لخت و عریان میابد با یک آسمان بالای سرش و زمینی که ریشه هایش را در آن جای داده
زمین تویی که تضمینی هم نیست تا کی ریشه هایم را نگاه داری
و آسمان...
همان آسمان است
باتمام محتویاتش!
حالا زیاد فکر میکنم به اینکه چه قدر سخت است سردی زمستان را دیدن و به خواب نرفتن!
اما ب هر حال بیدار شده ام و تورا یافته ام که هنوز تنها بند من بدنیایی اما معلوم نیست تا کی ریشه هایم را نگاه داری
باید یادم بماند از خواب احساسات
در کوران بی مهری ها و عقده ها دوری کنم
هرچند که شیرین باشد
تا دیگر خیال خام ابدی بودن زمین برم ندارد
وقتی به خواب احساسات بروی
زمین هم تضمین ابدی بودنش را بر میدارد
باید دانست که فکر ابدی شدن حال
یعنی مرگ حال وسقط جنینش،آینده، درست در همین لحظه
چه برسد به جاودانگی این مادرو فرزند
ببخش
بیش از نباید به بند کلمات دربیایم
میخواستم از خودم عذرخواهی کنم که سر نبودنت داد زدم
و شاید خواستم انکارش کنم
به جای آنکه درست به آن نگاه کنم
و رنجید از من و من از رنجشش بیشتر رنجیدم
و فهمیدم
انسان همواره درگیر احساس است
و اگر احساساتی نبود فکر نمیکنم عقلی هم درکار میبود
و این دو کنار هم باید به تعادلی برسند سخت و دقیق
احساس هست تا عقلی باشد
اگر احساس نبود خداوند بهانه ای نداشت برای آنکه عقل را از بین تمامی موجودات
به انسان دهد...
و عقل هست تا احساس نتواند به حیوان عاطفی تقلیلمان دهد



0 نظرات:

ارسال يک نظر

در این مکان آشغال نریزید!