جمعه ۱۴ اکتبر ۲۰۱۱

درست شب پانرده اکتبر
که  در به در به دنبال "حس استعلایی کانت" در بیراهه های شبکه جهانی میگردم
به این می اندیشم راستی پس از حدود اندی بی تو بودن
هیچ برای خودم ندارم
یادش بخیر چند روز معدودی که مطمئن بودم هستم و میخواستم باشم
آن روزها هرگز نمیتوانستم تصور کنم پس از آن، روزی باشد که من به هست بودنم افتخار نکنم
و این روزها بی تو حتی نمیتوانم تصور کنم روزی به هستی باور داشتم...
و این روزها تنها تفاوت این روزها و ان روزها را در این میبینم که ان روزها فقط احساس بهتری داشتم
و ان روزها تمام غمی که این روزها و روزهایی شبیه این در ان دست و پا زده ام را میدیدم و هرگز نمیخواستم به ان روزها برگردم
که برگشتم و این روزها نه به هستی باور دارم نه غمکده ای که در ان محبوسم را زیاد تلخ میبینم
فقط جایی در لایه ای از وجودم
چیزی هست که خاطرات آن روزها را چنان غده ای بدخیم در خود جمع کرده
و گاه و بیگاه یادم می آورد روزهایی هم بودند که من به هستی خود عشق میورزیدم و روزی هزار بار شکرش را به جای می آوردم
براستی پس از خاموش شدن آتشی که باید تا انتهای عمر روشن میماند
چگونه سردی و تاریکی زندگی را آنهم درست همین اوایل زندگی
تاب بیاورم
با کدام شعله به تصویرهای دیوار غار زندگی ام بنگرم
که باور کنم کاخیست بی دیوار...
اما اینجا واقعا سرد و تاریک است و من  زخمی رویارویی تلخی های  زندگی...

1 نظرات:

در این مکان آشغال نریزید!